تبليغاتX
دشمن عزیز
   
دشمن عزیز
یادداشت های فراموش شده
 
 
آرشيو مطالب

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

____________________
مطالب اخير

مرگ جودی . . .

پروژه . . .

تحول کاری جدید. . .

حقیقت تلخ . . .

دختر شیرینی فروش . . .

جودی در حال رژیم . . .

درنیکا . . .

یک سال سپری شد . . .

سال جدید . . .

هنوز نیومده رفتم سر کار . . .

____________________
پیوندهای روزانه

طنزیم کنندگان

____________________
پیوند ها

دوستت دارم یه عالمه اندازه یه قابلمه

پارسای مامان

تیام

ستاره چشمك زن

نغمه شورانگيز

نارنجي

دنياي من و بابام

گره کور

همه چیز برای شما

فانوس خیال

اشعار عاشقانه

با من بمان ای آشنا

ما هستیم ولی تو قفسیم

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388

مرگ جودی . . .

این روزا یا بهتره بگم این اواخر این قدر اتفاقات و شرایط عجیبی برام اتفاق افتاده که هنوز هم باورم نمی شه هنوز هم گیج هستم . . .

جرویس نتونست خونواده شو راضی کنه و رابطه ما این قدر سرد شد تا تصمیم به جدایی گرفتیم . من دیگه نمی تونم در مقابل خانوادم ایستادگی کنم چون وقتی جرویس نباشه ایستادگی هم معنایی نداره .

شدم جسم بدون روح اما ظاهرم رو چنان شاد حفظ کردم که وقتی جلوی آیینه قرار می گیرم دلم می خواد برای بدبختی خودم گریه کنم که این قدر بیچاره هستم که حتی نمی تونم برای از دست دادن عشقم ناراحتیم رو نشون بدم . وقتی خودمو نگاه می کنم به خودم می گم محکم باش جودی . محکم باش زندگی از این هم سختتر می شه این مسیر زندگی تو هست و تو باید مبارزه کنی .

تو آفریده شدی برای مبارزه ! اما پس چرا تنها فقط من مبارزه کنم توی همه صحنه ها من باید بجنگم اونم تنها و بدون یاور اگر هم یاوری هست بیرون میدون منو تماشا می کنه کاش حداقل بعد از پیروزی وارد میدون می شد کاش حداقل تو میدون خودش بیشتر می جنگید نمی دونم .

دیگه کلافه شدم .زدم به سیم آخر شاید این اخرین پستی باشه که  می نویسم وقتی بابا جرویسم نباشه دیگه من برا چی بنویسم از چی بنویسم بهانه این وبلاگ جرویسم بود دشمنی که تمام وجودم بود و هست اما باید بزارمش و برم .

شاید صلاح ما در ترک هم هست نمیدونم راضی هستم به رضای خدا .

جرویس عزیزم . بابای خوبم دوست مهربونم چشمک گلم الان که این نامه رو برات می نویسم اشک ها مسیرشونو پیدا کردن و بر پهنه صورتم جاری هستن من دوست دارم من عاشقتم من دوست داشتم تا پایان عمر با تو و درکنار تو زندگی رو سپری کنم . با جدا شدن از تو در حقیقت نیمی از وجودم را برای همیشه از دست دادم  تجربه بزرگ و تلخی هست

عزیزم صبور باش دلم می خواد موفق و پیروز باشی حسابی درس بخون و پله های ترقی رو بالا برو دعای من همیشه بدرقه راهت هست عزیزم ازت می خوام یک فرد محکم باشی محکم و قوی

سعی کن برا خانواده بیشتر وقت بزاری و برای دوستان بیشتر از حد از خودت مایه نزار به فکر خودت باش تو مهربونی  خدا کمکت می کنه . منو فراموش کن زندگی جدیدی شروع کن سعی کن اونی رو که کنارت قرار می گیره خوشبخت کنی همون طور که توی این مدت منو خوشبخت کردی

من هنوز هم تا وقتی مجردم و رونه خونه شوهر نشدم چشم انتظارت می مونم و به در چشم می دوزم شاید که روزی تو از این در بیای تو بیای دنبالم .

جرویسم دوست دارم به امید دیدار

 
 

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388

پروژه . . .

پروژه دانشگاهم هنوز مونده  حسابی کلافم کرده . اخه این جا کجا فرسنگها زیر دریا کجا . تازه این جا کلی خودمو گرفتار کردم کلی کار دارم . اونم با این استاد سخت گیری که من پروژه گرفتم . یعنی می شه که من زنده باشم و روزی رو ببینم که لینسانسمو گرفتم توی دستام ؟!!!!

خدا یا این روزو زودتر برسون .  

 

 
 

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388

تحول کاری جدید. . .

چند روز پیش به طور اتفاقی یه آگهی توی نیازمندی ها دیدم که چشمو گرفت . گفتم زنگ بزنم ببینم چه جوری می شه . به قول مامانم یه تیر توی تاریکی پرتاب کردیم ببینیم چی پیش می آد . نمی دونم چی شد که انگار الکی الکی تیرمون به هدف خورد و بله دیگه کارمند شدم . البته حقوق خیلی خوبی نداره ولی خوب از بیکاری بهتره تازه خوبیش این جاست که دو روز در هفته بیشتر نیست و من می تونم کار تدریسو در کنارش داشته باشم . خلاصه جونم براتون بگه که اگه خدا بخواد انگاری می خوام پولدار شم .

امروز جرویسو دیدم . دلم براش تنگ شده بود . احساس می کنم جرویس نسبت بهم سرد شده . این روزا سعی می کنم کمتر به اتفاقات بین خودمو و جرویس فکر کنم و همه چیز رو به خدا واگذار کردم .

بلاتکلیفی درد بزرگی ست که منو جرویس در حال حاضر به اون گرفتار شدیم . شایدم فقط من این حسو دارم . جرویس عادت نداره درباره مسائل توضیح بده و این حال منو بدتر می کنه . گاهی شک می کنم نکنه اصلا الکی می گه و منو گذاشته سر کار اما بعد به خودم نهیب می زنم و وجدان درد می گیرم که چه طور به خودم اجازه دادم تا این فکر رو در مورد جرویس ، عشقه پاکم بکنم . اگه به جرویس شک کنم در حقیقت به عشق و علاقه خودم شک کردم .

از بهار و تابستون بدم می آد در این فصل ها بی حالی و سستی تمام وجودمو می گیره و من به زور به کارهام می رسم . گرمای هوا شدیدا اذیتم می کنه گرچه طبیعت جون تازه می گیره و رفتن به دل طبیعت خالی از لطف نیست .

خب دیگه باید برم و با نرم افزار جدیدی که قرار باهاش پولدار شم دست و پنجه نرم کنم .

 
 

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388

حقیقت تلخ . . .

این ساعت ها ساعت های خیلی سختی هست برام . انگار تمام دنیا روی سرم خراب شده . دلم شکسته . . .

دلم خیلی شکست . با اینکه همیشه سعی می کردم  خودمو برای این روزا آماده کنم اما . . .

امروز دلم گرفته بود و خسته بودم دلم یه حالی بود . غروب جرویسم زنگ زد و شروع کردیم به حرف زدن  ، چه شیرین بود به یاد اون قدیما افتادم که ساعت های طولانی با هم گپ می زدیم انگار چند وقت بود چیزی روی قلب جرویسم سنگینی می کرد اما نمی تونست بهم بگه . بعد از مقدمه چینی بهم گفت : جودی بابام مخالفه و می گه نمی آد خونه شما . گفت چند وقت پیش یه دختر دیگه رو بهش پیشنهاد دادن و اون با خانوادش دعواش شده و  . . .

اون می گفت و من بیشتر نا امید می شدم و چشم هام دیگه نتونستن جلوی سیل اشکهامو بگیرن پس بالاخره این سد شکست و قلبم ، روحم ترک خورد .

خیلی برام سخت هست خیلی . کاش بابا جرویس زودتر بهم گفته بود کاش نزاشته بود تا به همه بگم کاش نزاشته بود توی ذهنم این قدر خیال پردازی کنم و به خیالم بال و پر نمی داد .

هیچی نگفتم . گذاشتم تا حرفهایی رو که می دونم برای اونم سنگین بود بزنه تا بلکه راحت شه . گذاشتم تا اونم از مشکلش بگه از سدی که جلوی راهش هست برای اینکه به هم برسیم .

ازش ناراحت شدم که چرا این حرف ها رو زودتر بهم نزده راستش کمی دلگیر شدم چون من همه چیز رو برا بابا تعریف می کردم . بابا گفت : چون می خوام بهت برسم بهت نگفتم من هنوز هم ناامید نیستم و برا رسیدن بهت تلاش می کنم .

با اینکه بابا این حرفهارو می زنه نمی دونم چرا اشکهای من هنوز جاری هستن و نا امید شدم و قلبم درد گرفته . جالبه که هنوز هم نتونستم جلوشون سد بزنم و همچنان سیل می آد .

به آسمون نگاه می کنم . چه کاری از دستم بر می آد ؟؟ جز اینکه به بالای سرم چشم بدوزم و بگم هنوز تو هستی ای آفریننده جرویس . توکل می کنم به تو

خواهش می کنم برامون دعا کنید .

 
 

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388

دختر شیرینی فروش . . .

هفته آینده عروسی یکی از همکارانم هست که حسابی باهاش راحتم . حتی اون از جریان منو جرویس هم خبر داره . از من چندین سال بزرگتره . وقتی هنوز عقد نکرده بود خیلی براش نگران بودم . همیشه هم براش دعا می کردم و می کنم  .

وقتی می خواست عقد کنه لباس عقدشو من براش انتخاب کردم . کلی هم قشنگ بود .این قدر براش ذوق داشتم که انگار واقعا خواهرم بود .

حالا ازم خواسته تا حجله شون رو من درست کنم . آخه یه ذره همچین ذوق و سلیقه ای تو این زمینه ها دارم . از دیروز با حوصله نشستم و یه سبد برای شگون و یه سبد پر قلب برای کنار تخت خوابشون درست کردم . حسابی قشنگ شدن . امیدوارم اونم خوشش بیاد . وقتی داشتم سبدهارو درست می کردم به یاد دختر شیرینی فروش افتادم که برای عروسی همه کیک درست می کرد به این امید که یه روز هم کیک عروسی خودشونو بپزه ، حالا نمی دونم منم یه روز به این آرزوم می رسم که وسائل سفره عقد و حجله خودمو جرویسو درست کنم یا نه ؟؟

می دونم که همه چیز دست خداست اگه خدا بخواد رسیدن خیلی راحت وآسان می شه .

پارسال این موقع هاخودمو آماده می کردم که به مهمانی خدا برم . اون جا خدا خیلی نزدیک بود همین جا هم نزدیکه اما من فراموش می کنم اون جا خدارو خیلی می دیدم . تا حالا همچین میزبانی ندیده بودم

کاش قسمتتون بشه برید و ببینید . . .  

دلم خیلی گرفته برام دعا کنید . . .

 
 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

جودی در حال رژیم . . .

امروز داشتم با موبایلم با جرویس حرف می زدم که توی خیابان همین که از ماشین پیاده شدم گوشی از دستم افتاد روی زمین . . . . اون لحظه هیچ اتفاقی برا گوشیم نیفتاد حتی تماسم با جرویس هم قطع نشد . اما ظهر وقتی توی خونه گوشی رو نگاه کردم دیدم صفحه اش خراب شده .

دیگه نمی تونم sms بخونم یا حتی برا کسی بنویسم و بفرستم . حالم گرفت . آخه دیشب تازه گوشیمو شارژ کردم که با جرویس مثل قبلا ها sms بازی کنیم . انگار قسمت نیست .

این روزها اصلا حوصله ندارم از هوای بهار متنفرم . احساس خستگی می کنم و دلم می خواد دائما بخوابم حتی حوصله ندارم روی پروژه کار کنم . تازه وقتی بهش فکر می کنم اضطراب می گیرم . کاش زودتر این دوارن هم تموم شه .

از دیروز یک رژیم سفت و سخت گرفتم که حسابی لاغر شم گرچه فکر می کنم محاله . الانم که دارم می نویسم حسابی گشنم هست . دلم می خواد یه عالمه غذا بخورم . اما به خودم نهیب می زنم که دختر جلوی شیکمتو بگیر تو باید لاغر شی . البته من خیلی هم چاق نیستم هان فقط 10 کیلو اضافه وزن دارم که اونم اصلا چیزی نیست . اما من می تونم . یادم می اد به کارتون جودی وقتی که حسابی گشنه ش بود و جولیا یه بشقاب بیسکویت براش اورد و باعث شد جودی داستانی بنویسه که تو دانشگاهشون اول شد . حالا از کجا معلوم شاید یه روزی داستان من هم اول بشه . یا شاید هم یه روزی که حسابی لاغر شدم این نوشته ها رو بخونم و به خودم بخندم . البته با تمام وجود دعا می کنم که لاغر بشم .

اصلا نمی دونم چی شد که یه دفعه من چاق شدم . وگرنه حسابی مانکن بودم

چه قد خوبه ادم اصلا چاق نشه . . .

راستی جرویس هم رژیم گرفته . باید دید آخرش من و جرویس می تونیم لاغر شیم یا نه . . .

از طرف جودی گشنه

 
 

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

درنیکا . . .

امروز روز خیلی خوبی بود . اخه امروز درنیکا به دنیا اومد و پاهای کوچولوشو روی زمین گذاشت و من برای سومین بار طعم عمه شدن رو چشیدم . گرچه هنوز اونو ندیدم اما حسابی دوستش دارم و برای دیدنش لحظه شماری می کنم . خدایا تو رو شکر می کنم که به داداشم این هدیه رو دادی .

جرویس جونم ، نمی دونم چرا ایرانسل از بعد از ظهر داره اذیت می کنه . هر چی sms می زنم بهت نمی رسه تازه زنگ هم که می زنم دائما بوق اشغال پخش می شه . دلم برات تنگ شده اخه . . .

 

بابا جرویس ، امروز وقتی زنگ تفریح زنگ زدم به داداشی ببینم بابا شده یا نه ؟ با هیجان گفت اره این قدر ناز و کوچولو هست . . . . از شوق گریه م  گرفت .

بابا یعنی می شه یه روز من و تو هم به هم برسیم و یه کوچولو برا خودمون داشته باشیم ، یه خونه و با هم ، در کنار هم با خوشی زندگی کنیم ؟

خدایا ! پس کی جرویسو می فرستی دنبالم ؟؟؟؟؟ عجله کار شیطونه این جمله رو همیشه مامانم می گه . باز هم صبر می کنم و به درگاهت دعا می کنم . . .

 
 

شنبه هشتم فروردین 1388

یک سال سپری شد . . .

از  روزی که دشمن عزیز رو افتتاح کردم تا درباره زندگیم . عشقم و جرویسم که شده تمام زندگیم بنویسم یک سال گذشت و من یک سال بدون جرویسم بدون بابا لنگ درازم تنها با یاده اون با تمام لحظه ها رو به یاد اون بودن سپری کردم .

نمی دونم ایا امسال هم تنها باید خیال پردازی کرد و توی رویا دستان جرویسو بگیرم و باهاش قدم بزنم . غذا بخورم . و به تفریح برم یا اینکه این رویاها  بالاخره حقیقی می شن . در هر صورت خدا رو شکر می کنم که حداقل هنوز می تونم توی رویاهام جرویسمو داشته باشم و باهاش زندگی کنم .

گرچه این روزها حسابی ذهنم پر از افکار منفی شده . فکر اینکه بابا دیگه منو نخواد . یا اینکه بابا از زندگی کردن با من پشیمون شده باشه و . . .

دیگه نمی خوام به جرویس بگم بیاد دیگه نمی خوام ازش بپرسم پس کی می ایی دنبالم . این بار می خوام از خدا بخوام . از اون می پرسم جرویسمو کی بهم می ده . جرویسو بابارو از اون می خوام . اگه خدا نخواد حتی اگه جرویس هم بخواد می دونم که نمی شه . پس دستهای نیازمندمو به سمت خدای جرویس بلند می کنم و از اون می خوام .   

شما هم برامون دعا کنید

 

 
 

یکشنبه دوم فروردین 1388

سال جدید . . .

سلام . امیدوارم سال جدید سال خوب ، با برکت  ، شاد و سلامتی برای همه باشه . و امیدوارم که در سال جدید رابطمون با خدا نزدیک تر بشه و خدا به من و جرویس کمک کنه تا به هم برسیم .

نمی دونید که چه خونه نه ای درست کردم . حسابی زحمت کشیدم وهمه جا رو  تغییر دکوراسیون دادم . مامان و بابا حسابی لذت بردن حالا هر کدومشون واسه خودشون یه اتاق خوشکل دارن تا کمتر با هم دعوا کنن و سر به سر هم بزارن .

اما اتاق خودم ، نمی دونید چه دکوراسیونی چیدم . کلی لذت می برم وقتی می ام توش و دوست ندارم دیگه ازش برم بیرون .

جرویس تا 3 عید بی کاره . اما نمی دونم کی می آد پیش من . براش یه قاب کشیدم به عنوان عیدی می خوام بهش بدم . امیدوارم خوشش بیاد .

با اومدن سال جدید منم کلی طرح و برنامه برای خودم ریختم . نمی دونید که تازه کلی هم با جرویس درباره اش صحبت کردیم یکی از کارهایی که می خوام به امید خدا انجام بدم . زدن چاپ خونه هست . چاپ سیلک .

می خوام از زیر زمین خونه که حسابی بدون استفاده مونده استفاده کنم . خدایا کمکم کن . قرار شده اولین سفارشو برا جرویس انجام بدم . تازه قرار خواهر زاده هام به عنوان نیروی کاری بهم یاری رسانند . خدا صبرم بده . برامون دعا کنید .

 
 

یکشنبه هجدهم اسفند 1387

هنوز نیومده رفتم سر کار . . .

سلام .  کلی دلم برای همه چیز تنگ شده نمی دونید که .

این روزها که بر گشتم خونه زیاد نمی تونم با جرویس حرف بزنم . هر دومون حسابی کار داریم . سرمون شلوغه .

سالی دانشگاه قبول شده کاردانی به کارشناسی . و من که بر گشتم جای اون به مدرسه می رم یعنی اینکه خانم معلم شدم .

دوسال پیش من درس می دادم وقتی قبول شدم سالی رو جای خودم معرفی کردم و حالا اون رفت و من برگشتم جای خودم اما این بار من کارشناسم .

تازه این روزا این قدر دختر زرنگی شدم نمی دونید با چه شور و نشاطی خونه تکونی می کنم . ولی حسابی خسته شدم . البته تنها جسمم . کلی طرح دارم برام دعا کنید خدا کمکم کنه و تنهام نزاره .

راستی جرویس لپ تاپ خریده . مال اون هم مثل مال من دل هست اما مدل بالاترش . و من هنوز اونو ندیدم .

دیگه برگشتم و خاطراتمو زود زود ثبت می کنم به امید خدا . پس فعلا  

 
 

چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387

بالاخره اومد . . .

سلام بعد از مدتها اومدم که دوباره بنویسم  از خودم از جرویسم .

دلم خیلی تنگ شده برا نوشتن . برای درد و دل کردن و برای ثبت خاطره ها . کلی خبر دارم . اول اینکه من بالاخره ترم آخرو با موفقیت تمام کردم و فقط مونده پروژه .

دوم اینکه جرویس که از اول ورودم به شهری که در اون درس خوندم باهام غیر حضوری اومد و هم ااق شد و قرار بود که بیاد . بعد از دو سال هفته پیش سه روز رو در این شهر شهری که فقط با تلفن توی اون با من قدم زده بود . خرید کرده بود . شیطونی کرده بود و .... و .... و .به صورت حضوری دید .

باهام قدم زد . دیدن کرد . خرید کرد و دوست های تلفنش رو دید . زبل خان و فردی رو .

خیلی برامون جالب بود و خیلی بهمون خوش گذشت .

هنوز باورم نمی شه که جرویسو در این جا کنار خودم داشتم .

 
 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

سفر به ياد موندني . . .

آيا من بيدارم ؟؟؟ يا تمام اين اتفاقات در خواب و رويا بود ؟ نه هنوز هم باورم نمي شه كه با جرويسم يه سفر رويايي رو گذروندم . حتما اين سفرو منو جرويس توي روياهامون رفتيم مثل تمام رويا پردازي هاي ديگه مون . . .

وقتي چشم هامو روي هم مي زارم تمام لحظه هاي با تو بودن جلوي چشم هام نقش مي بنده . تو اومدي دنبالمون دنبال منو گاليور ( خواهر زاده ام كه 3 سال از من كوچكتر هست ) . چه حس زيبايي بود وقتي دستم رو در دست مي گرفتي . چه لذتي مي بردم وقتي بهت چشم مي دوختم و در عمق چشمانت شناور مي شودم .

وقتي دستم رو ميگرفتي تا با هم از خيابان عبور كنيم دلم مي خواست تمام زمين خيابان مي شد تا تو هرگز دستم را رها نكني . چه خوشمزه بود اون غذاهايي كه با هم خورديم حتي كيك و آبميوه .

نمي دوني چه لذتي وجودم رو فرا مي گرفت وقتي با اون چشم هاي زيبايت پنهان از ديد گاليور عاشقانه نگاهم مي كردي . هميشه دلم مي خواست با هم بريم خريد و من چيزهايي رو بخرم كه تو دوست داري ، كه انتخاب تو هم باشه و اين اتفاق افتاد . چه زيبا برايم انتخاب مي كردي . چه ساعت ها و لحظه هاي به ياد ماندني اي  را با تو و در كنار تو گذراندم . اون بوسه هاي پنهاني چه شيرين بود  .

وقتي دستت رو دور كمرم مي گرفتي كه از پله ها بالا برويم چه آرامشي وجودم رو در بر مي گرفت دلم مي خواست تا آخر دنيا اون پله ها ادامه پيدا مي كرد .

هر لحظه مي رم شونه اي رو كه براي موهام خريدي ميارم و نگاهش مي كنم و توي نگين هاش عكس تو رو مي بينم . جلوي آيينه مي ايستم و اونو به موهام مي زنم .

چشم هامو باز مي كنم خدايا يعني من اين هارو خواب ديدم ؟؟ به سمت كامپيوتر مي ام و عكس هامو مرور مي كنم تا به عكس هايي برسم كه با جرويسم گرفتم . و وقتي عكس ها رو مي بينم مطمئن مي شم كه اين سفر واقعي بود واقعي واقعي نه رويا و خيال .

 

اميدوارم هميشه با جرويسم به سفر برم .

 
 

دوشنبه یازدهم شهریور 1387

اولين ديدار ...

چه زيباست اولين ديدار عاشقانه ها .

 چند روز پيش يه اتفاقي افتاد كه باعث شد من به ياد اولين ديدارم با جرويس بيفتم. روزهاي چهارشنبه روزي بود كه ظهر جرويس توي شهر من توي يه پارك   منتظر مي شد تا ماشين بياد دنبالش بره شهري كه توش درس مي خونه . اون توي اون پارك روي يه نيمكت مي نشست و به من زنگ مي زد . اون موقع منم توي سلف دانشگاه بودم وقورمه سبزي مي خوردم . ( من عاشق قورمه سبزي هستم .)

 بعد كلي با هم حرف مي زديم و جرويس بهم مي گفت : دوست دارم اگه قرار شد همو ببينيم دفعه اول توي همين پارك ببينمت و با هم روي اين نيمكت بشينيم . بعد از چندين ماه من از دانشگاه برگشتم و وقتي قرار شد همو ببينيم براي اولين بار توي همون پارك قرار گذاشتيم . خيلي نگران بودم و مي ترسيدم . دستهام از شدت هيجان يخ زده بود اونم وسط تابستون . و بالاخره منو جرويس 22 مردادماه براي اولين بار همديگرو ملاقات كرديم و روي نيمكت خاطره ها نشستيم . و با هم حرف زديم . تازه اون روز منو جرويس 2 تا بسته آدامس گرفتيم يكي من براي اون يكي اون براي من . و هر دومون اون آدامس ها رو به عنوان يادگاري از اولين ملاقاتمون نگه داشتيم .

اين جمعه كه گذشت باب دوست سالي براي اولين بار به شهر ما اومد و من سالي رو بردم تا اون دوتا براي اولين بار همديگرو ملاقات كنن . صحنه قشنگي بود .

اميدوارم تمام مجنون هاي واقعي به ليلي هاشون برسن .  

 
 

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

من بالاخره تصميم گرفتم . . .

خداي مهربونم شكرت  . ديگه نمي خوام ناله كنم و زار بزنم . همه چيزو به خودت مي سپارم . تو هيچ وقت تنهام نزاشتي . هميشه كنارم بودي و هدايتم كردي گرچه من بنده خوبي برات نبودم .

اين روزها شنديم كه بهم گفتن قسمت دست خوده آدمه و اين خوده من هستم كه اينده و قسمتم رو مشخص مي كنم . پس منم تصميم گرفتم البته با توكل به تو . من جرويسو مي خوام . و براش تلاش مي كنم . من جرويسمو دوست دارم اون پسر خيلي خوبي هست پاك و زلال مثل آب ، صادق و شفاف مثل شيشه . اون منو با خودش به آسمون ها مي بره . من باور دارم كه اگه صادقانه و پاك به بنده هاي خدا نگاه كنيم اونها هم مثل نگاه خوده ما پاك مي شن .

من جرويسو نه به خاطر ظاهر نه به خاطر پول و موقعيت و نه چيزهاي مادي ديگه بلكه به خاطر روح بلندش به خاطر نگاه سراسر پاك و مهربونش به خاطر باطن نوراني اش انتخاب كردم .

من جرويسو مي خواستم و مي خوام . اما وقتي جريانات اخير اتفاق افتاد دچاره دلشوره عجيبي شدم و ترس تمام وجودمو فرا گرفت . به حرف همه گوش كردم . و حتي اونارو به جرويس گفتم و خواستم ببينم نظر اون چي هست حتي اين كارم باعث شد جرويس بهم بگه ادم دهن بيني هستم كه زود تحت تاثير قرار مي گيرم اما بايد با خودم كنار مي اومدم و تصميم مي گرفتم و بالاخره هم اين كارو كردم .

من جرويس رو انتخاب كردم . مي دونم اين راه پستي و بلندي هاي زيادي رو داره اما من با توكل به خدا بند كفشهامو سفت كردم تا قدم در اين راه بزارم . و از خدا مي خوام كه مثل هميشه همراه و ياورم باشه .

همه چيز در آينده مشخص خواهد شد . . .    

من همه چيزو برا جرويس تعريف مي كنم و همه چيزو بهش مي گم . اون بهم مي گه هيچ رازي رو نمي تونم نو دلم نگه دارم منم براي دفاع از خودم و برا اينكه بهش ثابت كنم اين جوري ها هم نيست  گفتم نه خير تازه شم من يه چيزي دارم كه هيچ كس ازش خبر نداره جز منو خدا البته اين سالي فضول هم گشته پيداش كرده . اونم حسابي تحريك شد كه بدونه اين راز چي هست . خلاصه يه كم راهنمايي اش كردم و گفتم كه مي توني توي اينترنت پيداش كني . اونم امروز اومده بود اينترنت . نميدونم بالاخره اين جارو پيدا كرد يا نه ؟  البته خودش مي گفت كه نه . در هر صورت خواستم اگر هم پيداش كرد چيزي به من نگه . اخه دلم نميخواد اين كتابو باز نكرده ببندمش و تمومش كنم .         

 

 
 

یکشنبه بیستم مرداد 1387

پيك نيك 4 نفره . . .

امروز صبح جرويس از سفر زيارتي رسيد خونه و كاكتوس اونو راه انداخت و امدن پيش من . در ضمن دختر مهربون هم به سرزمين من اومده بود .

بازم جرويسمو ديدم . نمي دونيد چه قدر دلم براش تنگ شده بود . دلم مي خواست بغلش كنم و اونو ببوسم .   

رفتيم پارك بنفشه . عكس هايي رو كه جرويس و كاكتوس رفته بودن شيراز ديدم و كلي خنديديم .  

كلي سر به سر هم گذاشتيم ... و برا هم كركري خونديم . گفتيم ما مثل دالتونها مي مونيم .  من از همه كوتاه تر هستم و كاكتوس از همه بلندتر . جرويس و دختر مهربون هم اون دو تا وسطي هستن . به ترتيب قد از بلند به كوتاه مي شيم . كاكتوس . جرويس . نغمه . من .

 

زنگ زدم خونه گفتم امروز خونه يكي از بچه دعوتم . بعد رفتيم نهار گرفتيم و رفتيم پارك غذا خورديم . من نصف غذامو خوردم . بعد جرويس بهم گفت چرا نمي خوري ؟ گفتم : ديگه سير شدم . گفت : بيا با هم بخوريم. اينو كه گفت دلم نيومد بگم نه . گفتم باشه و شروع كردم گرچه واقعا سير شده بودم اما اون چند لقمه حسابي بهم مزه داد . بعد رفتيم سوار تاب و سرسره شديم . كلي مزه داد و خنديدم . احساس مي كرم واقعا بچه شدم سر خوش شاد به دور از تمام ناملايمت هاي زندگي . وقتي نگاهش مي كردم وقتي كنارم بود توي دلم قربون صدقه اش مي رفتم    و بهش مي گفتم من به دون تو چه طور زندگي كنم؟؟

و اونو از خدا مي خواستم و به خدا خواهش مي كردم كه منو جرويسو به هم بده  .

كلي با هم حرف زديم . وقتي جرويس و كاكتوس رفته بودن غذا سفارش بدن و بگيرن من و نغمه فرصت رو غنيمت شمرديم . بهش گفتم خوب اوضاع چه طوره ؟ گفت : نمي تونم به اون عادت كنم . دوسش ندارم .

بعد رو كرد بهم و گفت : تو چي ؟ تو چي كار كردي ؟ - هيچي . تا جرويس نياد كاري ازم ساخته نيست . نمي تونم به بابام بگم يكي رو دوست دارم . اما اگه جرويس بياد مي تونم بگم من همينو مي خوام و بس .

گفت : تمام سعيتو بكن تا بهش برسي چون خيلي سخته . گفتم : مي دونم اما اگه قسمت هم نباشيم نمي تونم مثل تو زن يكي ديگه باشم و با عشقم بيام بيرون . دوره عشقم يه خط بزرگ مي كشمو به خواست خدا به هر سختي باشه زندگي مي كنم .

گفت خيلي سخته نمي توني فكر مي كني . – نمي دونم شايدم حق با تو باشه

و سكوت كردم . اما يه بغض سنگين تمام مدت توي گلوم بود كه داشت خفه ام مي كرد .

پارسال مثل امروز منو جرويس براي بار دوم همو ديديم . راستي جرويس برام يه ليوان خوشكل با قاشقش و يه فلش مموري GB 2 برام اورده بود . وقت خداحافظي بهم گفت : كاش اين آخرين باري نباشه كه همو مي بينيم . بازم بغض كردم . خدايا چي ميشه اين بندتو مي دادي به من ؟ تمام آرزو و خواستم شده همين . رسيدن به جرويس و خوشبختي با اون . خدايا خواهش مي كنم . . .    

 
 

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387

یاد ایامی . . .

پارسال مثل امشب رفته بوديم جايي كه جشن تولد امام حسين (ع) هر سال برگزار مي شه .

هر سال  هم  بر اساس شماره كلي هديه مي دن . هر سال من مي رفتم و از اما حسين مي خواستم براي نشونه يا تبركي يه هديه منم ببرم اما هيچ خبري نميشد  . . .

پارسال كه اونجا بودم جرويس بهم زنگ زد و كلي با هم حرف زديم . اون موقع هنوز همديگرو نديده بوديم و فقط با هم تلفني يا چتي  صحبت مي كرديم . همون موقع داشتن شماره ها رو اعلام مي كردن . جرويس بهم گفت : امشب تو هم يكي از برنده ها هستي . خنديدمو  گفتم نه بابا هر سال به اين اميد مي آم اما خبري نيست . من خيلي بد شانسم . گفت اما امسال فرق داره امسال منم با تو هستم . اما قول بده اگه بردي نصفش كني .

بهش گفتم اگه بردم باشه اما اگه نبردم ازت يه هديه مي گيرم . اونم قبول كرد .

در كمال ناباوري  من شماره منو اعلام كردن و يه دست فنجون برنده شدم . خيلي ذوق كردم و شگفت زده شدم.

اما امشب چون خيلي كار داشتم و جاي ديگه دعوت بوديم نرفتم اون جاي پارسال . با جرويس در مورد ش حرف زديم . امسال اون مشهده و من خونه ام . جرويس بهم گفت : راستي بد قول هديه تو نصف نكردي هان .

بهش گفتم : به اميد خدا مي آرمش خونت همش ماله خودت باشه  . بهم گفت : خونت نه خونمون  . به اميد خدا

خيلي خسته شدم . كاش جرويس مي دونست كه مامانم  چه قدر دعوام مي كنه و مي گه الكي به اين پسر دلخوش كردي . كاش زودتر مي اومد تا همه بدونن كه عشق ما حقيقته . گاهي تحملش برام خيلي سخت مي شه. نيش و كنايه هاي خواهرام ، مامانم از همه بدتر و روي اعصابم حسابي تاثير مي زاره .

امشب شب عزيزي هست . مي خوام واسه همه دعا كنم . واسه تمام كسايي كه مي شناسم يا شناختي ازشون ندارم . خداي مهربون به همه جوونها كمك كن و اونارو خوشبخت كن .

خدايا تنهام نزار همون تور كه تا الان نذاشتي و كمكم كن .

 
 

شنبه دوازدهم مرداد 1387

روزهای سخت . . .

روزهاي زياد خوبي رو نگذروندم . نمي دونم جيمي مك برايد از كجا پيدا شد و از من خوشش اومد و فكر كرد كه من مي تونم خوشبختش كنم .

 

 

اما غافل از اينكه من جرويسو دارم . اوني كه تمام وجود و هستي ام شده  و به هيچ قيمتي حاضر نيستم ازش بگذرم  .

به هر بهانه اي بود بالاخره بابامو راضي كردم كه جيمي رو نمي خوام و اون به درد من نمي خوره  . اما برام خيلي سخت گذشت . تازه جيمي گفته تا هر وقت بخوام صبر مي كنه . از دستش عصباني مي شم  وقتي اين قدر سماجتشو مي بينم و ترس تمام وجودمو مي گيره . اما جرويس نمي زاره . نمي زاره كه يكي منو ببره .

منو اون بهم قول داديم براي هم تلاش كنيم . خداي مهربون كمكمون كن  .

 

 

جرويسم امروز عازم سفره . اون داره با خانواده مي ره زيارت . منم خيلي دلم مي خواست كه باهاشون باشم . جرويس بهم مي گه تو هميشه باهامي و الان هم 6 نفري مي ريم . با اين حرفاش دلم آروم مي گيره .

اما اي كاش مي دونست كه چه قدر انتظار برام سخت شده . گاهي اين قدر دلم ميخواد پيشم باشه ، باهام حرف بزنه ، دستمو بگيره و من براش حرف بزنم . با هم بخنديم ، دعوا كنيم ، آشتي كنيم و ... و در يك كلام با هم زندگي كنيم    كه تحمل دوريش برام عذاب آور مي شه . اون شده تنها و تمام خواسته قلبيم كه از خدا مي خوام .

 

 

خدايا جرويسمو بهم بده ......       

 

 

 

 
 

شنبه پنجم مرداد 1387

فاصله . . .

دوباره دلم گرفته و هوای دلک ابری شده . دلم تنگه .  می دونم چرا حالم گرفته هست . اتفاقات اخیر و فاصله ای که بین منو خدا ایجاد شده خستم کرده .  همش عصبانی هستم و با همه دعوا دارم  

دلم برا قدیما تنگ شده . برا اون موقع ها که دفتر یادداشتمو بر می داشتم و می شستم توی پنجره و برا خدا نامه می نوشتم و بهش نزدیک می شدم .

این قدر نزدیک که بوشو حس می کردم و با تمام وجود و اعضا و جوارحم لمسش می کردم .  چه شیرین بود  . . . . . .

خدای مهربون تو این شرایط تنهام نزار و به خونه دلم بیا   

گاهی حس می کنم جرویس رو هم خسته کردم . 

خدای مهربون کمکم کن .  بهم صبر بده تا این دورانو پشت سر بزارم

. . . جودی خیلی خسته هست .

حتما شما هم زنان کوچک رو یادتون هست . یه همکار دارم اسمشو میزارم کتی . به امید خدا این هفته شاید عقد کنه .  خیلی براش خوشحال هستم . اما یه کم نگرانم .  امیدوارم خوشبخت بشه

 
 

پنجشنبه سوم مرداد 1387

دیدار . . .

چند روز پيش جرويس اومد پيشم از ساعت 3 تا 6 با هم بوديم . كلي خوش گذشت . با هم حرف زديم . همديگرو يه دل سير نگاه كرديم . از خاطرات گفتيم ، از آينده ، با هم راني خورديم و ...       

به فردي زنگ زديم ولي جواب نداد . بعد به سالي زنگ زديم و بهش گفتيم بياد بيرون تا بريم دنبالش . اما اون گفت كه مهمون داره و نمي تونه بياد . بعدش بهمون اس ام اس داد كه به 110 زنگ زدم بياد بگيردتون پس بهتره فرار كنيد . هاهاهاهاهاهاها       ........

تمام اين 3 ساعت مثل برق و باد گذشت . وقتي اون پيشم هست حسابي آرامش دارم گرچه جرويس يه چيزي بهم گفت كه حسابي داغونم كرد . اصلا انتظار نداشتم . من به اون اطمينان دارم اما گاهي شيطنتاش اذيتم مي كنه و منو مي ترسونه . خدايا كمكم كن .     بعد دوست جرويس اومده بود دنبالش منم جرويسو با ماشين رسوندم كنار دوستش و از هم خداحافظي كرديم . راستي جرويس براي من يه تقويم خيلي قشنگ آورده بود + عكس هاي تخت جمشيد و كتاب بابالنگ دراز كه خودم به عنوان امانت بهش داده بودم . 

 

روز بعدش كاكتوس زنگ زد بهم . همچنان داغون بود  . انگار هر روز كه مي گذره داغون ترميشه . باهاش حرف زدمو دلداريش دادم . بعد به دختر مهربون زنگ زدم اونم حسابي داغون بود  . بعد از عقدش اين اولين بار بود كه بهش زنگ ميزدم . بهم گفت خواهش مي كنم راحت از جرويس نگذر اشتباهي رو كه منو كاكتوس مرتكب شديم تو دوباره تكرار نكن و .....   حرف هايي از اين قبيل . 

 

جرويس بهم قول داده در اولين فرصت با بابا و مامانش صحبت كنه تا به خونه ما بيان   و من نگران و اميدوار به آينده چشم دوخته ام و منتظر آمدن او هستم . 

 

 
 

شنبه بیست و نهم تیر 1387

بابا لنگ دراز . . .

 

 

 حسابی این روزها خوشحالم و خدا رو شکر روزهای خوبی رو سپری می کنم .

همیشه عاشق بابالنگ دراز بودم و حالا بالاخره تونستم کارتون اونو بدون سانسور و زبون اصلی گیر بیارم . چیزی که برام شده بود یه رویا .   .

تازه می خوام اونو واسه جرویس عزیزم هم بفرستم  .

راستی من لو رفتم .  . قرار بود این جا کسی منو نشناسه اما نمی دونم سالی چه جوری آدرس این وبلاگمو پیدا کرده .

امیدوارم به بقیه چیزی نگه  چون این جوری دیگه نمی تونم راحت همه چیو هر چیزی رو که دلم می خوام بگم و بنویسم   

 
 

سه شنبه هجدهم تیر 1387

خاطره های شیرین . روزهای سخت . . .

 وقتي مي خواستم برم سرزمين رويا ها 3 ساعت قبل از سفرم جرويس به اتفاق كاكتوس اومدن پيشم . بعد سه تايي با هم رفتيم دنبال دختر مهربون . و بعد از نيم ساعت شديم 4 تا اراذل و اوباش  .

كلي گفتيمو خنديديم  . بعد منو رسوندن دانشگاه و خودشون رفتن فرودگاه . رفته بودن دقيقا كنار مامان و بابام ايستاده بودن . وقتي با سرويس ها رفتيم فرودگاه و داشتم با مامانو بابام خداحافظي مي كردم دقيقا اونا هم كنارم بودن .

تصميم گرفتم جرويسو به مامانم نشون بدم  و همين كارو هم كردم . جرويس و كاكتوس حسابي از دستم عصباني شده بودن . جرويس پشتسو كرده بود به ما و كاكتوس براش گزارش مي داد و من هر چي اصرار مي كردم كه جرويس نگاه كنه تا مامانم ببينش بي فايده بود . دختر مهربون هم براي اينكه اونارو ضايع كنه اومد جلو و با مامانم سلام وعليك كرد  .

منو دختر مهربون كلي با هم به اون 2 تا خنديدم و مزه مون داد . اين قدر شيرين بود . خيلي زياد . 

فردا ساعت 10 عقد دختر مهربون هست .

 

 

اون ناراحته و گريه مي كنه  . كاكتوس دلگيره و گريه مي كنه   و منو جرويس هم ناراحتيم . كاش سرنوشت جور ديگر با اونا برخورد مي كرد . وقتي باهاشون حرف زدم غم عالم نشست روي دلم  . كلي حالم گرفت . خيلي زياد . خدا بهشون صبر بده  .

دختر مهربون زنگ زده بود به جرويس و يه قولي از اون گرفته اما من نمي دونم اون قول چي هست .؟؟؟؟    

جرويس هم بهم نمي گه ؟؟ دارم از فضولي مي ميرم .

دختر مهربون از كاكتوس خواسته به منو جرويس كمك كنه تا حداقل منو اون به هم برسيم .

اين ماجرا خيلي تلخه . اين روزها روزهاي سختي هست براي كاكتوسو دختر مهربون و منو جرويس حسابي از اين ماجرا مي ترسيم . مي ترسيم اگه يه روز قرار باشه اين اتفاق براي ما پيش بياد .

خداي مهربون بهشون كمك كن    

 

 

 

 
 

شنبه پانزدهم تیر 1387

كاغذ جادويي . . .

 

 

كاشكي هيچ وقت پول اختراع نمي شد . هر چي مي كشيم از دست اين كاغذ جادويي هست كه امروز حتي از جون آدمها هم با ارزش تر شده . بعضي از آدمهاي اين كره خاكي هر كاري حاضر هستن انجام بدن به خاطر اون .

حتي خواهرا و برادرا ، حتي فرزند و والدين . . . دلم مي گيره . چه قدر دنيا پسته . چه قدر زندگي بي ارزش شده .

خدايا ! مهربانا كجايي ؟؟؟؟  دلم نمي خواد آلوده بشم . دلم نمي خواد پول برام همه چي بشه . نمي خوام به خاطر پول انسانيتم زير سوال بره . كاش مي شد كوچ كرد . رفت جايي كه غير از خوبي و صفا و مهربوني و همدلي و همزباني چيزي نباشه . چي مي شد اگه يه كم مهربون مي شديم . يه كم گذشت داشتيم فقط يه كم . . .

كاش . . .

 
 

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

رویاهای منو جرویس . . .

 

 

این روزها منو جرویس همش اس ام اس بازي مي كنيم و كمتر تلفني حرف مي زنيم . با اس ام اس رويا پردازي مي كنيم .

من هر جا مي خوام برم اون مثلا مي آد دنبالم . من براش غذا درست مي كنم . با هم ميريم پياده روي . دعوا مي كنيم و خلاصه كلي مزه مي ده .  

شديم مثل بچه ها كه آرزهاشونو بازي مي كنن  اما اين قدر مزه مي ده .  امروز ساعت ۴ امتحان داره و من بايد زنگ بزنم باهاش حرف بزنم و براش آرزي موفقيت بكنم تا با خيال راحت بره سر جلسه .

اين قانون من و اون هست كه قبل ار امتحان به هم انرژي بديم.

اون خوب اين كارو برا من انجام مي داد اما من  خيلي كاهلي مي كنم .

خداي مهربون امروز امتحانشو خوب پاس كنه .   

 
 

یکشنبه نهم تیر 1387

کسادی کار . . .

حالم حسابی گرفته . نه خبری از شاگرد هست و نه پول .

اون از یک طرف از طرف دیگه موندم وسط پروژه . سردرگم هستم نمی دونم چی کار کنم ؟ کجا برم اصلا از کجا شروع کنم .

دلم می خواد جیغ بزنم یک جیغ بلند

 

آخیش.... راحت شدم

 

 
 

شنبه هشتم تیر 1387

من و تابستان . . .

امتحاناتم رو بالاخره تموم كردم . همه رو خوب پاس كردم . گرچه از بعضي ها اصلا راضي نبودم . اما تموم شد اين مهم هست . اين آخر ترمي حسابي بهم سخت گذشت . خوشبختانه ذبل خان و فردي ( منظورم هم اتاقيام هست) خيلي بهم توي اون شرايط كمك مي كنن . من واقعا دوستشون دارم . اونا خيلي مهربون هستن .

جرويس هنوز امتحان داره اميدوارم كه موفق بشه . خيلي وقته كه نديدمش .

آخرين بار ارديبهشت ماه بود تقريبا 17 يا 18 .

 يه عالمه فكر دارم براي تابستون . مي خوام حسابي مطالعه كنم . و اطلاعاتمو افزايش بدم . بايد روي پروژه نهايي كار كنم . تازه بايد پول هم در بيارم . به اميد خدا  .

مي خوام يه سري تغيرات هم توي وبلاگهام بدم . البته شايد اين وبلاگ كمتر . خدايا كمكم كن .

تازه يادم نبود كلي عروسي هم داريم . همه يادشون افتاده با هم ازدواج كنن . نكنه از قافله عقب بمونن .

اميدوارم همشون خوشبخت بشن .  

 
 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

قهرم . . .

با همتون قهرم

 هیچ کس منو دوست نداره . واسه همینه که واسم نظر نمی زارین  ؟ !

آره آره آره . . .

 اما اگه فکر کردین این جوری دیگه نمی نویسم سخت در اشتباه هستین .

تازه موبایلم قطع شده جرویس خیلی کم بهم زنگ می زنه اونم دیگه دوستم نداره دلش برام دیر دیر تنگ می شه . کلی باید منتظر باشم تا گوشیم زنگ بخوره . همه بچه ها توی خوابگاه تند تند موبایلاشون زنگ می خوره با عقشاشون حرف می زنن اما من چی ؟؟؟

اما دلتون بسوزه خدا جونم منو دوست داره . تازه منم دوسش دارم . خیلی زیاد من حاضرم جرویس بهم کم زنگ بزنه حتی زنگ نزنه اما خدای مهربونم دوستم داشته باشه  .

خدای مهربونم به همه کسایی که دوست دارن کمک کن به منو جرویسم کمک کن که زودتر بریم سر خونه زندگیمون .

 

 
 

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387

خداحافظی . . .

توی سرزمین ما رسمه که وقتی می خوای بری جایی از دوست و آشنا ها خداحافظی کنی . مخصوصا اگه این سفر یه صبر خاص باشه مثل سفر من که سفر به سوی سرزمسن آرزو ها ست .

تفریبا از خیلی هم خداحافظی کردم . حتی از کسایی که دیگه زیاد باهاشون رابطه ندارم .  

یکی از اونها از دوست های قدیمیم هست که اسمشو می زارم گریس ( همون دختری که خیلی حسود بود با دختر مهربون بود .  ) البته گریس این جا با دختر مهربون هیچ کاری نداره . اما حسابی به همه حسوده و فضول . باید از همه چیز تا آخر سر در بیاره . به هر کسم زنگ می زنه هدفش همینه . . بویی هم از معنویت نبرده . زندگی رو در پول و ماشینو خونه می دونه و ...... .

دوست ندارم این جوری باشم و حوصله مو سر می بره .  . در هر صورت زنگ زدم بهش . گیر داده باید برام سوغاتی بیاری .  . اخه من نمی دونم چرا این قدر خودشو تحویل می گیره ؟؟؟؟

منم گفتم هیچ خبری نیست  . من دارم برا زیارت می رم همین و فقط دعاش می کنم .

اما حالمو گرفت . از اینکه همش می خواد پز بده حرصمو در می آره . تازه به دوران رسیده .

البته من نباید از این حرفا بزنم . . خدایا منو ببخش . . اما یه کوچولو یه چیز دیگه هم می گم .  آخه اگه نگم می ترکم . خدایی که اسم فوق العاده ای روش گذاشتم .

تا برگردم از سفر این آخرین مطلبم هست به احتمال قوی . خدانگهدار .

 
 

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

سرزمین آرزوها . . .

چند روزه كه از احوالاتم براتون ننوشتم . گرچه شما با معرفتتون منو شرمنده كردين ولي خب من به اين آسوني دست بردار نيستم چون من قبل از اينكه بخوام برا شما بنويسم برا دله خودم مي نويسم . بهتون بر نخوره ها اما توي سرزمين آدمهاي من هم چيز رك و راسته و خبري از چاخان و كلك نيست .

حالا جونم براتون بگه كه اين روزا حسابي سرم مغشوله ( مشغوله ) . از يك طرف بايد براي سفر به سزرمين آرزوها آماده شم كه هفته آينده اسب سفيد شاخ دار مي آد دنبالم . و از طرف ديگه انجام كارهاي دانشگاه و جمع كردن وسائل براي سفر به اعماق دريا . ( آخه دانشگاه من 1400 متر از خشكي فاصله داره )

تازه اين ميون از بس كه من فعالم آبجي هاي عزيز از اونجا كه نگران هستن يه موقع من خدايي نكرده نيم ساعت زيادتر بخوابم يا استراحت كنم حسابي برام كار درست كردن .( بايد اسمم رو عوض كنم بزارم كزت .ژان وارژان كجايي كه از دست رفتم .)

برا يكي شون باشد بروشور درست كنم . اون يكي هم حسادت كرد گفت حالا كه اين جوريه بايد برا منم يه نشريه 4 صفحه اي بزني . ( مثله خواهرهاي سيندرلا مي مونن . البته نه هميشه ها . ماهن باور كنيد . )

از اون جايي هم كه هر دوتاشون دائما منو شرمنده مي كنن نمي تونم بگم نه . نمي دونين چه دست و پايي دارن مي سوزونن . يكي برام لباسه نو مي خره كه توي سرزمين آرزوها نو باشم . يكي ديگه برام ساك و خواركي هاي خوشمزه تهيه مي كنه . خلاصه حسابي در تلاشن و اما من . . .

توي دلم آشوب دارم . همه بهم مي گن توي سرزمين آرزها براشون دعا كنم . كلي آرزو و خواسته دارم كه بايد از پادشاه اون جا بخوام . من چندين بار نامه اي ازش چيزايي رو خواستم و اون دريغ نكرده . مي دونم خيلي مهربونه . نمي دونين وقتي كارت دعوت برا منم اومد چه حالي شدم . اما نمي دونم چرا باورم نمي شه ؟

......................................................................................................

دلم يه جورايي هست . همين كه اسمش مي آد اشك هام ناخود آگاه جاري مي شن . هميشه وقتي عكسشو مي ديدم يا تعريفشو مي شنيدم يه حالي مي شدم اما باورم نمي شه منم مي رم . اميدوارم نصيب همه بشه .

 راستی امشب شب عیده

عیدتون مبارک .

 خدای مهربونم امشب یه عیدی کوچولو بده . یه نگاه . . .

 

 
 

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

چرا . . . ؟!!!!!!

    

چرا هیچ کس از وبلاگ من دیدن نمی کنه ؟؟؟؟

 
 

جمعه شانزدهم فروردین 1387

دوستت دارم . . .

پارسال مثل چند شب پيش توي دنياي چت بهم گفت تو مي ري و منو فراموش مي كني . بهش گفتم : اين طور نيست من مي دونم كه يه روز مي رسه كه من بهت زنگ مي زنم و تو منو فراموش كردي و بهم مي گي : شما ؟

و دقيقا يك ساله پيش مثله امروز توي همين ساعت ها بهم زنگ زد و من نشناختمش و بهش گفتم شما ؟

و اين خيلي براش سخت بود و من كلي شرمنده شدم .

امروز يكي از بهترين روز هاي زندگيم بود . امروز جرويس و بهترو بيشتر شناختم و فهميدم ارزش اينو داره كه تا آخر عمرم اونو بخوام  . قبلا نوشتم كه ازش دلگير بودم . اين دلگيري همچنان ادامه داشت تا اينكه ظهري حسابي دلم براش تنگ شد . فكر كردم الان بايد پيش كاكتوس باشه واسه همين زنگ زدم به كاكتوس . اون خنديد . گفت : تا 10 دقيقه ديگه مي رم پيشش . و شروع كرد برام درد و دل كردن .

كاكتوس هم يه دوست داره . دوستي اونا سابقه اي كوتاه تر از منو جرويس داره و از طريق اس ام اس صورت گرفته . اما اونا خيلي بيشتر از منو جرويس  همديگرو مي بينند. دوست كاكتوس رو دختر مهربون معرفي مي كنم و تا حالا اونو نديدم .البته غير از عكسش . رابطه اوناهم تقريبا مثله منو و جرويسه . اونا هم به هم علاقه دارن و من گمان مي كردم قصد دارن با هم زندگي كنن . تا اينكه امروز كاكتوس برام تعريف كرد كه : خوب راستش منو دختر مهربون يك روز كامل با هم حرف زديم من از خصوصياتم و خانوادم گفتم و اون هم . آخرش به اين نتيجه رسيديم كه ما براي هم ساخته نشديم و نمي تونيم با هم خوشبخت بشيم . ما از نظر فرهنگي و خانوادگي با هم نمي خونيم . پس تصميم گرفتيم كه فقط دو دوست خوب براي هم باشيم همين .

اين حرف ها كافي بودن تا با صحبت هايي كه با جرويس كرده بودم دست به دست هم بدن تا حس كنجكاوي منو تحريك كنن . پس ازش خواستم اگه اشكالي نداره و حمل بر فضولي نمي دونه بيشتر برام شرح بده .

اون با كمال ميل پذيرفت و اين طور ادامه داد كه : خوب نحوه لباس پوشيدن اون تو خونشون با خونه ما فرق داره و اون حاضر نيست لباسي بپوشه كه پسنده خانواده من هست !!!!!

گفتم : خب اگه لباسي بپوشه كه پسند شما و خودش باشه چي ؟ 

_ خب بايد ديد پسند پدرو مادرمم باشه ؟!!!!!

_ و اگه نباشه چي ؟!!!!!   

_ نبايد بپوشه چون خانوادم مي گن زنت آبروي ما رو برده با لباسش اون وقت من بايد بهش يه چيزي بگم و اين يعني دائما دعوا .

_ خب اگه لباسش مناسب باشه شما نبايد اجازه بدين كه اونا در اين مورد دخالتي بكنن !!!

_ اما من نمي تونم به پدر و مادرم در اين مورد چيزي بگم .......

و خلاصه بحث ما يك ساعت ادامه پيدا كرد .

.........................................................................................................

بعد از بحث يك ترس و وحشتي منو فرا گرفت. من نمي تونم تحمل كنم خانواده همسر آيندم حتي در مورد لباسي كه مي پوشم نظر بدن و بخوان دخالت كنن . و شوهرم خيلي راحت اين اجازه و حق رو به اونا بده . من ترسيدم نكنه جرويس هم مثله كاكتوس باشه و نظر اون رو داشته باشه . اگر اين طور باشه ما هرگز نمي تونيم با هم خوشبخت شيم و آينده ما درست مي شه مثل دختر مهربون و كاكتوس .

من اين رو به كاكتوس گفتم و اون معتقد بود كه نظر جرويس هم شبيه اون هست و ما بايد مثل اونها يه گفتمان حسابي در مورد آينده با هم داشته باشيم .

كاكتوس از من خواست تا در مورد گفتگوي بينمان چيزي به جرويس نگويم و گفت كه در اين موارد نظر جرويس را جويا خواهد شد و به من خبر خواهد داد و منو در دريايي از افكار منفي رها كرد .

__________________________________________________________________________________________________________________________ نمي تونم شرح بدم كه در اين مدت چه به من گذشت .             

به جرويس زنگ زدم و ازش خواستم يه زمان مناسب رو مشخص كنه تا با هم صحبت كنيم و اون كه نگراني رو از صدام خونده بود نگران شد و قبول كرد كه در اولين فرصت اين زمان رو مهيا كنه .

و بعد از يك ساعت جهنمي كه منو حسابي داغون كرده بود كاكتوس بهم زنگ زد و گفت :

بايد بهتون تبريك بگم . جرويس اصلا مثله من نيست . اون خيلي روشنفكر هست ومن اصلا فكر نمي كردم اون اين طوري باشه . اون خيلي راحت شرايط شما رو پذيرفته و بهم گفته اگه شما هم در زندگي كمي گذشت داشته باشيد مي توانيد زندگي سراسر شادي را داشته باشيد . او حتي از شما در مقابل خانواده اش نيز حمايت خواهد كرد و اجازه نخواهد داد كوچكترين حرفي در اين زمينه به شما گفته شود . و من فكر مي كنم نياز دارم تا خودم را كمي اصلاح كنم و در اين زمينه بيشتر تامل كنم .

نمي تونستم شادي و شعفم رو پنهان كنم   . داشتم پرواز مي كردم . از اينكه ديدم اشتباه انتخاب نكردم احساس غرور كردم . احساس غرور كردم وقتي به يقين رسيدم كه جرويس يك مرد واقعي ست كه خودش براي خودش تصميم مي گيرد و اجازه نمي دهد تا برايش تصميم بگيرند . و از خدا تشكر كردم و نماز شكر خواندم . 

دلم مي خواد با تمام وجودم فرياد بزنم جرويس جان دوستت دارم   و تا آخرين نفس با تو مي مانم . 

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme