پارسال مثل چند شب پيش توي دنياي چت بهم گفت تو مي ري و منو فراموش مي كني
. بهش گفتم : اين طور نيست من مي دونم كه يه روز مي رسه كه من بهت زنگ مي زنم و تو منو فراموش كردي و بهم مي گي : شما ؟
و دقيقا يك ساله پيش مثله امروز توي همين ساعت ها بهم زنگ زد و من نشناختمش و بهش گفتم شما ؟
و اين خيلي براش سخت بود و من كلي شرمنده شدم

.

امروز يكي از بهترين روز هاي زندگيم بود
. امروز جرويس و بهترو بيشتر شناختم و فهميدم ارزش اينو داره كه تا آخر عمرم اونو بخوام
. قبلا نوشتم كه ازش دلگير بودم . اين دلگيري همچنان ادامه داشت تا اينكه ظهري حسابي دلم براش تنگ شد
. فكر كردم الان بايد پيش كاكتوس باشه واسه همين زنگ زدم به كاكتوس . اون خنديد
. گفت : تا 10 دقيقه ديگه مي رم پيشش . و شروع كرد برام درد و دل كردن .
كاكتوس هم يه دوست داره
. دوستي اونا سابقه اي كوتاه تر از منو جرويس داره و از طريق اس ام اس صورت گرفته . اما اونا خيلي بيشتر از منو جرويس همديگرو مي بينند. دوست كاكتوس رو دختر مهربون
معرفي مي كنم و تا حالا اونو نديدم .البته غير از عكسش . رابطه اوناهم تقريبا مثله منو و جرويسه . اونا هم به هم علاقه دارن
و من گمان مي كردم قصد دارن با هم زندگي كنن . تا اينكه امروز كاكتوس برام تعريف كرد كه : خوب راستش منو دختر مهربون يك روز كامل با هم حرف زديم من از خصوصياتم و خانوادم گفتم و اون هم . آخرش به اين نتيجه رسيديم كه ما براي هم ساخته نشديم
و نمي تونيم با هم خوشبخت بشيم . ما از نظر فرهنگي و خانوادگي با هم نمي خونيم
. پس تصميم گرفتيم كه فقط دو دوست خوب براي هم باشيم همين . 
اين حرف ها كافي بودن تا با صحبت هايي كه با جرويس كرده بودم دست به دست هم بدن تا حس كنجكاوي منو تحريك كنن
. پس ازش خواستم اگه اشكالي نداره و حمل بر فضولي نمي دونه بيشتر برام شرح بده .
اون با كمال ميل پذيرفت و اين طور ادامه داد كه : خوب نحوه لباس پوشيدن اون تو خونشون با خونه ما فرق داره و اون حاضر نيست لباسي بپوشه كه پسنده خانواده من هست !!!!!
گفتم : خب اگه لباسي بپوشه كه پسند شما و خودش باشه چي ؟ 
_ خب بايد ديد پسند پدرو مادرمم باشه ؟!!!!!
_ و اگه نباشه چي ؟!!!!!

_ نبايد بپوشه چون خانوادم مي گن زنت آبروي ما رو برده با لباسش اون وقت من بايد بهش يه چيزي بگم و اين يعني دائما دعوا .
_ خب اگه لباسش مناسب باشه شما نبايد اجازه بدين كه اونا در اين مورد دخالتي بكنن !!!
_ اما من نمي تونم به پدر و مادرم در اين مورد چيزي بگم .......


و خلاصه بحث ما يك ساعت ادامه پيدا كرد .
.........................................................................................................
بعد از بحث يك ترس و وحشتي منو فرا گرفت
. من نمي تونم تحمل كنم خانواده همسر آيندم حتي در مورد لباسي كه مي پوشم نظر بدن و بخوان دخالت كنن . و شوهرم خيلي راحت اين اجازه و حق رو به اونا بده
. من ترسيدم نكنه جرويس هم مثله كاكتوس باشه و نظر اون رو داشته باشه . اگر اين طور باشه ما هرگز نمي تونيم با هم خوشبخت شيم و آينده ما درست مي شه مثل دختر مهربون و كاكتوس . 
من اين رو به كاكتوس گفتم و اون معتقد بود كه نظر جرويس هم شبيه اون هست و ما بايد مثل اونها يه گفتمان حسابي در مورد آينده با هم داشته باشيم .
كاكتوس از من خواست تا در مورد گفتگوي بينمان چيزي به جرويس نگويم و گفت كه در اين موارد نظر جرويس را جويا خواهد شد و به من خبر خواهد داد و منو در دريايي از افكار منفي رها كرد .
__________________________________________________________________________________________________________________________ نمي تونم شرح بدم كه در اين مدت چه به من گذشت .

به جرويس زنگ زدم و ازش خواستم يه زمان مناسب رو مشخص كنه تا با هم صحبت كنيم و اون كه نگراني رو از صدام خونده بود نگران شد و قبول كرد كه در اولين فرصت اين زمان رو مهيا كنه .
و بعد از يك ساعت جهنمي كه منو حسابي داغون كرده بود كاكتوس بهم زنگ زد و گفت :
بايد بهتون تبريك بگم
. جرويس اصلا مثله من نيست . اون خيلي روشنفكر هست ومن اصلا فكر نمي كردم اون اين طوري باشه . اون خيلي راحت شرايط شما رو پذيرفته و بهم گفته اگه شما هم در زندگي كمي گذشت داشته باشيد مي توانيد زندگي سراسر شادي را داشته باشيد
. او حتي از شما در مقابل خانواده اش نيز حمايت خواهد كرد و اجازه نخواهد داد كوچكترين حرفي در اين زمينه به شما گفته شود
. و من فكر مي كنم نياز دارم تا خودم را كمي اصلاح كنم و در اين زمينه بيشتر تامل كنم .
نمي تونستم شادي و شعفم رو پنهان كنم
. داشتم پرواز مي كردم
. از اينكه ديدم اشتباه انتخاب نكردم احساس غرور كردم
. احساس غرور كردم وقتي به يقين رسيدم كه جرويس يك مرد واقعي ست كه خودش براي خودش تصميم مي گيرد و اجازه نمي دهد تا برايش تصميم بگيرند
. و از خدا تشكر كردم و نماز شكر خواندم .
دلم مي خواد با تمام وجودم فرياد بزنم جرويس جان دوستت دارم
و تا آخرين نفس با تو مي مانم .









